صوفیی میرفت در بغداد زود
در میان راه آوازی شنود
۱کان یکی گفت انگبین دارم بسی
میفروشم سخت ارزان، کو کسی
۲شیخ صوفی گفت ای مرد صبور
میدهی هیچی به هیچی، گفت دور
۳تو مگر دیوانهای ای بوالهوس
کس به هیچی کی دهد چیزی به کس
۴هاتفی گفتش کهای صوفی درآی
یک دکان زینجا که هستی برترآی
۵تا به هیچی ما همه چیزت دهیم
ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم
۶هست رحمت آفتابی تافته
جملهٔ ذرات را دریافته
۷رحمت او بین که با پیغمبری
در عتاب آمد برای کافری
۸