یک شبی روح الامین در سدره بود
بانگ لبیکی ز حضرت میشنود
۱بندهای گفت این زمان میخواندش
میندانم تا کسی میداندش
۲این قدر دانم که عالی بنده ایست
نفس او مرده است او دل زنده ایست
۳خواست تا بشناسد او را آن زمان
زو نگشت آگاه در هفت آسمان
۴در زمین گردید و در دریا بگشت
بار دیگر گرد عالم دربگشت
۵هم ندید آن بنده را، گفت ای خدای
سوی او آخر مرا راهی نمای
۶حق تعالی گفت عزم روم کن
در میان دیر شو معلوم کن
۷رفت جبرئیل و بدیدش آشکار
کان زمان میخواند بت را زارزار
۸جبرئیل آمد از آن حالت بجوش
سوی حضرت بازآمد در خروش
۹پس زفان بگشاد گفت ای بینیاز
پرده کن در پیش من زین راز باز
۱۰آنک در دیری کند بت را خطاب
تو به لطف خود دهی او را جواب
۱۱حق تعالی گفت هست او دل سیاه
مینداند، زان غلط کردست راه
۱۲گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط
من چو میدانم نکردم ره غلط
۱۳هم کنون راهش دهم تا پیشگاه
لطف ما خواهد شد او را عذر خواه
۱۴این بگفت و راه جانش برگشاد
در خدا گفتن زفانش برگشاد
۱۵تا بدانی تو که این آن ملتست
کانچ اینجا میرود بیعلتست
۱۶گر برین درگه نداری هیچ تو
هیچ نیست افکنده، کمتر پیچ تو
۱۷نه همه زهد مسلم میخرند
هیچ بر درگاه او هم میخرند
۱۸