بود مستی سخت لایعقل، خراب
آب کارش برده کلی کار آب
۱درد و صاف از بس که در هم خورده بود
از خرابی پا و سر گم کرده بود
۲هوشیاری را گرفت از وی ملال
پس نشاند آن مست را اندر جوال
۳برگرفتش تا برد با جای خویش
آمدش مستی دگر در راه پیش
۴مست دیگر هر زمان با هر کسی
میشد و می کرد بد مستی بسی
۵مست اول، آنک بود اندر جوال
چون بدید آن مست را بس تیره حال
۶گفت ای مدبر دو کم بایست خورد
تا چو من میرفتی و آزاد و فرد
۷آن او میدید، آن خویش نه
هست حال ما همه زین بیش نه
۸عیب بین زانی که تو عاشق نه ای
لاجرم این شیوه را لایق نه ای
۹گر ز عشق اندک اثر میدیدیی
عیبها جمله هنر میدیدیی
۱۰