بود مردی شیردل خصم افکنی
گشت عاشق پنج سال او بر زنی
۱داشت بر چشم آن زن همچون نگار
یک سر ناخن سپیدی آشکار
۲زان سپیدی مرد بودش بیخبر
گرچه بسیاری برافکندی نظر
۳مرد عاشق چون بود در عشق زار
کی خبر یابد ز عیب چشم یار
۴بعد از آن کم گشت عشق آن مرد را
دارویی آمد پدید آن درد را
۵عشق آن زن در دلش نقصان گرفت
کار او برخویشتن آسان گرفت
۶پس بدید آن مرد عیب چشم یار
این سپیدی گفت کی شد آشکار
۷گفت آن ساعت که شد عشق تو کم
چشم من عیب آن زمان آورد هم
۸چون ترا در عشق نقصان شد پدید
عیب در چشمم چنین زان شد پدید
۹کردهای از وسوسه پر شور دل
هم ببین یک عیب خود ای کور دل
۱۰چند جویی دیگران را عیب باز
آن خود یک ره بجوی از جیب باز
۱۱تا چو بر تو عیب تو آید گران
نبودت پروای عیب دیگران
۱۲