وقت مردن بوعلی رودبار
گفت جانم بر لب آمد ز انتظار
۱آسمان را در همه بگشادهاند
در بهشتم مسندی بنهادهاند
۲همچو بلبل قدسیان خوش سرای
بانگ میدارند کای عاشق درآی
۳شکر میکن پس به شادی میخرام
زانک هرگز کس ندیدست این مقام
۴گرچه این انعام و این توفیق هست
میندارد جانم از تحقیق دست
۵زانک میگوید ترا با این چه کار
دادهای عمری درازم انتظار
۶نیست برگم تا چو اهل شهوتی
سر فرو آرم به اندک رشوتی
۷عشق تو با جان من در هم سرشت
من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت
۸گر بسوزی همچو خاکستر مرا
در نیابد جز تو کس دیگر مرا
۹من ترادانم، نه دین، نه کافری
نگذرم من زین، اگر تو بگذری
۱۰من ترا خواهم، ترا دانم، ترا
هم تو جانم را و هم جانم ترا
۱۱حاجت من در همه عالم تویی
این جهانم و آن جهانم هم تویی
۱۲حاجت این دل شده، مویی برآر
یک نفس با من به هم هویی برآر
۱۳جان من گر سرکشد مویی ز تو
جان ببر، هایی ز من هویی ز تو
۱۴