حق تعالی گفت ای داود پاک
بندگانم را بگو کای مشت خاک
۱گرنه دوزخ نه بهشتستی مرا
بندگی کردن نه زشتستی مرا
۲گر نبودی هیچ نور و هیچ نار
نیستی با من شما را هیچ کار
۳من چو استحقاق آن دارم عظیم
میپرستیدیم نه از اومید و بیم
۴گر رجا و خوف نه در پی بدی
پس شما را کار با من کی بدی
۵میسزد چون من خداوندم مدام
کز میان جان پرستیدم مدام
۶بنده را گو بازکش از غیر دست
پس به استحقاق ما را میپرست
۷هرچ آن جز ما بود در هم فکن
چون فکندی بر همش در هم شکن
۸چون شکستی، پاک در هم سوز تو
جمع کن خاکسترش یک روز تو
۹این همه خاکستر آنگه برفشان
تا شود از باد عزت بینشان
۱۰چون چنین کردی ترا آید کنون
آنچ میجویی ز خاکستر برون
۱۱گر ترا مشغول خلد و حور کرد
تو یقین دان کان ز خویشت دور کرد
۱۲