محتسب آن مرد را میزد به زور
مست گفت ای محتسب کم کن تو شور
۱زانک کز نام حرام این جایگاه
مستی آوردی و افکندی ز راه
۲بودیی تو مستتر از من بسی
لیک آن مستی نمیبیند کسی
۳در جفای من مرو زین بیش نیز
داد بستان اندکی از خویش نیز
۴دیگری گفتش که ای سرهنگ راه
زو چه خواهم گر رسم آن جایگاه
۵چون شود بر من جهان روشن ازو
میندانم تا چه خواهم من ازو
۶از نکوتر چیز اگر آگاهمی
چون رسیدم من بدو، آن خواهمی
۷گفت ای جاهل نهای آگاه ازو
زو که چیزی خواهد، او را خواه ازو
۸مرد را درخواست آگاهی به است
کو زهر چیزی که میخواهی به است
۹در همه عالم گر آگاهی ازو
زو چه به دانی که آن خواهی ازو
۱۰هرک در خلوت سرای او شود
ذره ذره آشنای او شود
۱۱هرک بویی یافت از خاک درش
کی به رشوت بازگردد از درش
۱۲