چون جدا افتاد یوسف از پدر
گشت یعقوب از فراقش بیبصر
۱موج میزد بحر خون از دیدگانش
نام یوسف مانده دائم در زفانش
۲جبرئیل آمد که هرگز گر دگر
بر زفان تو کند یوسف گذر
۳محو گردانیم نامت بعد ازین
از میان انبیا و مرسلین
۴چون درآمد امرش از حق آن زمان
گشت محوش نام یوسف از زفان
۵گر چه نام یوسفش بودی ندیم
نام او در جان خود کِشتی مقیم
۶دید یوسف را شبی در خواب پیش
خواست تا او را بخواند سوی خویش
۷یادش آمد آنچ حق فرموده بود
تن زد آن سرگشتهٔ فرسوده زود
۸لکن از بی طاقتی از جان پاک
برکشید آهی به غایت دردناک
۹چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای
جبرئیل آمد که میگوید خدای
۱۰گر نراندی نام یوسف بر زفان
لیک آهی برکشیدی آن زمان
۱۱در میان آه تو دانم که بود
در حقیقت توبه بشکستی چه سود
۱۲عقل را زین کار سودا میکند
عشقبازی بین که با ما میکند
۱۳