صعوه آمد، دل ضعیف و تن نزار
پای تا سر همچو آتش بیقرار
۱گفت: من حیران و فرتوت آمدم
بیدل و بیقوت و قوت آمدم
۲همچو موسی بازو و زوریم نیست
وز ضعیفی، قوَت موریم نیست
۳من نه پر دارم، نه پا، نه هیچ نیز
کی رسم در گَردِ سیمرغ عزیز؟
۴پیش او این مرغ عاجز کی رسد؟
صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد؟
۵در جهان او را طلبکاران بسیست
وصل او کی لایق چون من کسیست؟
۶در وصال او چو نتوانم رسید
بر محالی راه نتوانم برید
۷گر نهم رویی به سوی درگهش
یا بمیرم یا بسوزم در رهش
۸چون نیَم من مرد او، این جایگاه
یوسف خود باز میجویم ز چاه
۹یوسفی گم کردهام در چاهسار
بازیابم آخرش در روزگار
۱۰گر بیابم یوسف خود را ز چاه
بر پرم با او من از ماهی به ماه
۱۱هدهدش گفت: ای ز شنگی و خوشی
کرده در افتادگی صد سرکشی!
۱۲جمله سالوسی تو، من این کی خَرم؟
نیست این سالوسیِ تو درخورم
۱۳پای در ره نه، مزن دم، لب بدوز
گر بسوزند این همه تو هم بسوز
۱۴گر تو یعقوبی به معنی فیالمثل
یوسفت ندهند کمتر کن حیل
۱۵میفروزد آتشِ غیرت مدام
عشق یوسف هست بر عالم حرام
۱۶