بود شیخی خرقه پوش و نامدار
برد از وی دختر سگبان قرار
۱شد چنان در عشق آن دلبر زبون
کز دلش میزد چو دریا موج خون
۲بر امید آنک بیند روی او
شب بخفتی با سگان در کوی او
۳مادر دختر از آن آگاه شد
گفت شیخا چون دلت گمراه شد
۴پیر اگر بر دست دارد این هوس
پیشهٔ ما هست سگبانی و بس
۵رنگ ماگیری و سگبانی کنی
بعد سالی عقد و مهمانی کنی
۶چون نبود آن شیخ اندر عشق سست
خرقه را بفکند و شد در کار چست
۷با سگی در دست در بازار شد
قرب سالی از پی این کار شد
۸صوفی دیگر که بودش هم نفس
چون چنانش دید گفت ای هیچ کس
۹مدت سی سال بودی مرد مرد
این چرا کردی و هرگز این که کرد
۱۰گفت ای غافل مکن قصه دراز
زانک اگر پرده کنی زین قصه باز
۱۱حق تعالی داند این اسرار را
با تو گرداند همی این کار را
۱۲چون ببیند طعنهٔ پیوست تو
سگ نهد از دست من بر دست تو
۱۳چند گویم این دلم از درد راه
خون شد و یک دم نیامد مرد راه
۱۴من ببیهوده شدم بسیار گوی
وز شما یک تن نشد اسرارجوی
۱۵گر شما اسرار دان ره شوید
آنگهی از حرف من آگه شوید
۱۶گر بگویم بیش ازین در ره بسی
جمله در خوابید، کو رهبر کسی
۱۷