آن مگس میشد ز بهر توشهای
دید کندوی عسل در گوشهای
۱شد ز شوق آن عسل دل دادهای
در خروش آمد که کو آزادهای
۲کز من مسکین جوی بستاند او
در درون کندوم بنشاند او
۳شاخ وصلم گر ببرآید چنین
منج نیکوتر بود در انگبین
۴کرد کارش را کسی، بیرون شوی
در درون ره دادش و بستد جوی
۵چون مگس را با عسل افتاد کار
پای و دستش در عسل شد استوار
۶در طپیدن سست شد پیوند او
وز چخیدن سختتر شد بند او
۷در خروش آمد که ما را قهر کشت
وانگبینم سختتر از زهر کشت
۸گر جوی دادم، دو جو اکنون دهم
بوک ازین درماندگی بیرون جهم
۹کس درین وادی دمی فارغ مباد
مرد این وادی به جز بالغ مباد
۱۰روزگاریست ای دل آشفته کار
تا به غفلت میگذاری روزگار
۱۱عمر در بیحاصلی بردی به سر
کو کنون تحصیل را عمری دگر
۱۲خیز و این وادی مشکل قطع کن
بازپر، وز جان وز دل قطع کن
۱۳زانک تا با جان و بادل هم بری
مشرکی وز مشرکان غافلتری
۱۴جان برافشان در ره و دل کن نثار
ورنه ز استغنی بگردانند کار
۱۵