گفت مردی مرد را از اهل راز
پرده شد از عالم اسرار باز
۱هاتفی در حال گفت ای پیر زود
هرچه میخواهی به خواه و گیر زود
۲پیر گفتا من بدیدم کانبیا
مبتلا بودند دایم در بلا
۳هر کجا رنج و بلایی بیش بود
انبیا را آن همه در پیش بود
۴انبیا را چون بلا آمد نصیب
کی رسد راحت بدین پیر غریب
۵من نه عزت خواهم و نه خواریی
کاش در عجز خودم بگذاریی
۶چون نصیب مهتران در دست و رنج
کهتران را کی تواند بود گنج
۷انبیا بودند سر غوغای کار
من ندارم تاب، دست از من بدار
۸هرچ گفتم از میان خود چه سود
تا ترا کاری نیفتد زان چه سود
۹گرچه در بحر خطر افتادهای
همچو کبکی بال و پرافتادهای
۱۰از نهنگ و قعر اگر آگاهیی
کی سلوک این چنین ره خواهیی
۱۱اول از پندار مانی بیقرار
چون درافتی جان کی آری با کنار
۱۲