دیده باشی کان حکیم بیخرد
تختهای خاک آورد در پیش خود
۱پس کند آن تخته پر نقش و نگار
ثابت و سیاره آرد آشکار
۲هم فلک آرد پدید و هم زمین
گه بر آن حکمی کند گاهی برین
۳هم نجوم و هم برون آرد پدید
هم افول و هم عروج آرد پدید
۴هم نحوست، هم سعادت برکشد
خانهٔ موت و ولادت برکشد
۵چون حساب نحس کرد و سعد از آن
گوشهٔ آن تخته گیرد بعد از آن
۶برفشاند، گویی آن هرگز نبود
آن همه نقش و نشان هرگز نبود
۷صورت این عالم پر پیچ پیچ
هست همچون صورت آن تخته هیچ
۸تو نیاری تاب این، کنجی گزین
گرد این کم گرد و در کنجی نشین
۹جملهٔ مردان زنان اینجا شدند
از دو عالم بینشان اینجا شدند
۱۰چون نداری طاقت این راه تو
گر همه کوهی نسنجی کاه تو
۱۱