یوسف همدان که چشم راه داشت
سینهٔ پاک و دل آگاه داشت
۱گفت بر شو عمرها بالای عرش
پس فرو شو پیش از آن در تحت فرش
۲هرچ بود و هست و خواهد بود نیز
چه بدو چه نیک، یک یک ذره چیز
۳قطره است این جمله از دریای بود
بود فرزند نبود آمد چه سود
۴نیست این وادی چنین سهل ای سلیم
سهل میدانی تو از جهل ای سلیم
۵گر شود دریا ره از خون دلت
هم نیفتد قطع جز یک منزلت
۶گر جهانی راه هر دم بسپری
گام اول باشدت چون بنگری
۷هیچ سالک راه را پایان ندید
هیچ کس این درد را درمان ندید
۸گر باستی، همچو سنگ افسردهای
گه مرداری وگاهی مردهای
۹ور به تگ استی و دایم میدوی
تا ابد بانگ درایی نشنوی
۱۰نه شدن رویست و نه استادنت
نه ترا مردن به و نه زادنت
۱۱مشکلا کارا که افتادت چه سود
کار سخت اینست استادت چه سود
۱۲سر مزن، سر میزن ای مرد خموش
ترک کن این کار و هین در کار کوش
۱۳هم بترک کار کن، هم کارکن
کار خود اندک کن وبسیارکن
۱۴تا اگر کاری بود درمان کار
کار باشد با تو در پایان کار
۱۵ور نباشد کار درمان کسی
با تو بیکاری بود آنجا بسی
۱۶ترک کن کاری که آن کردی نخست
کردن و ناکردن این باشد درست
۱۷چون شناسی کار، چون بتوان شناخت
بوک بتوانی شناخت و کار ساخت
۱۸بینیازی بین و استغنا نگر
خواه مطرب باش، خواهی نوحه گر
۱۹برق استغنا چنان اینجا فروخت
کز تف او صد جهان اینجا بسوخت
۲۰صد جهان اینجا فرو ریزد به خاک
گر جهان نبود درین وادی چه باک
۲۱