در ده ما بود برنایی چو ماه
اوفتاد آن ماه یوسفوش به چاه
۱در زبر افتاد خاک او را بسی
عاقبت ز آنجا بر آوردش کسی
۲خاک بر وی گشته بود و روزگار
با دو دم آورده بودش کار و بار
۳آن نکو سیرت محمد نام بود
تا بدان عالم ازو یک گام بود
۴چون پدر دیدش چنان، گفت ای پسر
ای چراغ چشم وای جان پدر
۵ای محمد، با پدر لطفی بکن
یک سخن گو، گفت آخر کو سخن
۶کو محمد، کو پسر، کو هیچ کس
این بگفت و جان بداد، این بود و بس
۷درنگر ای سالک صاحب نظر
تا محمد کو و آدم، درنگر
۸آدم آخر کو و ذریات کو
نام جزویات و کلیات کو
۹کو زمین، کو کوه و دریا، کو فلک
کو پری، کو دیو و مردم ،کو ملک
۱۰کو کنون آن صد هزاران تن زخاک
کو کنون آن صد هزاران جان پاک
۱۱کو به وقت جان بدادن پیچ پیچ
کو کسی، کو جان و تن، کو هیچهیچ
۱۲هر دو عالم را و صد چندان که هست
گر بسایی و ببیزی آنک هست
۱۳چون سرای پیچ پیچ آید ترا
با سر غربال هیچ آید ترا
۱۴