بعد ازین وادی حیرت آیدت
کار دایم درد و حسرت آیدت
۱هر نفس اینجا چو تیغی باشدت
هر دمی اینجا دریغی باشدت
۲آه باشد، درد باشد، سوز هم
روز و شب باشد، نه شب نه روز هم
۳ازبن هر موی این کس نه به تیغ
میچکد خون مینگارد ای دریغ
۴آتشی باشد فسرده مرد این
یا یخی بس سوخته از درد این
۵مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر مانده و گم کرده راه
۶هرچ زد توحید بر جانش رقم
جمله گم گردد از و گم نیز هم
۷گر بدو گویند مستی یا نهای
نیستی گویی که هستی یا نهای
۸در میانی یا برونی از میان
بر کناری یا نهانی یا عیان
۹فانیی یا باقیی یا هر دوی
یا نهٔ هر دو توی یا نه توی
۱۰گوید اصلا میندانم چیز من
وان ندانم هم ندانم نیز من
۱۱عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر، پس چیم
۱۲لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پرعشق دارم هم تهی
۱۳