بیان وادی حیرت

نومریدی که پیر خود را به خواب دید عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

نو مریدی بود دل چون آفتاب

دید پیر خویش را یک شب به خواب

۱

گفت از حیرت دلم در خون نشست

کار تو برگوی کانجا چون نشست

۲

در فراقت شمع دل افروختم

تا تو رفتی من ز حیرت سوختم

۳

من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی

کار تو چونست آنجا، بازگوی

۴

پیر گفتش مانده‌ام حیران و مست

می‌گزم دایم به دندان پشت دست

۵

ما بسی در قعر این زندان و چاه

از شما حیران تریم این جایگاه

۶

ذره‌ای از حیرت عقبی مرا

بیش از صد کوه در دنیا مرا

۷

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ بیان وادی حیرت (۶ شعر) قرار دارد.