نو مریدی بود دل چون آفتاب
دید پیر خویش را یک شب به خواب
۱گفت از حیرت دلم در خون نشست
کار تو برگوی کانجا چون نشست
۲در فراقت شمع دل افروختم
تا تو رفتی من ز حیرت سوختم
۳من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی
کار تو چونست آنجا، بازگوی
۴پیر گفتش ماندهام حیران و مست
میگزم دایم به دندان پشت دست
۵ما بسی در قعر این زندان و چاه
از شما حیران تریم این جایگاه
۶ذرهای از حیرت عقبی مرا
بیش از صد کوه در دنیا مرا
۷