شیخ نصرآباد را بگرفت درد
کرد چل حج بر توکل اینت مرد
۱بعد از آن موی سپید و تن نزار
برهنه دیدش کسی با یک از ار
۲دل دلش تابی و در جانش تفی
بسته زناری و بگشاده کفی
۳آمده نه از سر دعوی و لاف
گرد آتش گاه گبری در طواف
۴گفت گفتم ای بزرگ روزگار
این چه کار تست آخر شرم دار
۵کردهای چندین حج و بس سروری
حاصل آن جمله آمد کافری
۶این چنین کار از سر خامی بود
اهل دل را از تو بدنامی بود
۷وین کدامین شیخ کرد، این راه کیست
میندانی این که آتش گاه کیست
۸شیخ گفتا کار من سخت اوفتاد
آتشم در خانه و رخت اوفتاد
۹شد ازین آتش مرا خرمن بباد
داد کلی نام و ننگ من بباد
۱۰گشتهای کالیو کار خویش من
من ندانم حیلهای زین بیش من
۱۱چون درآید این چنین آتش به جان
کی گذارد نام و ننگم یک زمان
۱۲تا گرفتار چنین کار آمدم
ازکنشت و کعبه بیزار آمدم
۱۳ذرهای گر حیرتت آید پدید
همچو من صد حسرتت آید پدید
۱۴