صوفیی میرفت، آوازی شنید
کان یکی میگفت گم کردم کلید
۱که کلیدی یافتست این جایگاه
زانک دربستست این بر خاک راه
۲گر در من بسته ماند، چون کنم
غصهٔ پیوسته ماند، چون کنم
۳صوفیش گفتا؛که گفتت خسته باش
در چو میدانی برو، گو بسته باش
۴بر در بسته چو بنشینی بسی
هیچ شک نبود که بگشاید کسی
۵کار تو سهل است و دشوار آن من
کز تحیر میبسوزد جان من
۶نیست کارم را نه پایی نه سری
نه کلیدم بود هرگز نه دری
۷کاش این صوفی بسی بشتافتی
بسته یا بگشادهای در، یافتی
۸نیست مردم را نصیبی جز خیال
می نداند هیچ کس تا چیست حال
۹هر که گوید چون کنم، گو چون مکن
تا کنون چون کردهای اکنون مکن
۱۰هر که او در وادی حیرت فتاد
هر نفس در بیعدد حسرت فتاد
۱۱حیرت و سرگشتگی تا کی برم
پی چو گم کردند من چون پی برم
۱۲میندانم کاشکی میدانمی
که اگر میدانمی حیرانمی
۱۳مر مرا اینجا شکایت شکر شد
کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد
۱۴