بیان وادی حیرت

گفتار یک صوفی با مردی که کلیدش را گم کرده بود عطار

شاعر
عطار
قالب
مثنوی
وزن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صوفیی می‌رفت، آوازی شنید

کان یکی می‌گفت گم کردم کلید

۱

که کلیدی یافتست این جایگاه

زانک دربستست این بر خاک راه

۲

گر در من بسته ماند، چون کنم

غصهٔ پیوسته ماند، چون کنم

۳

صوفیش گفتا؛که گفتت خسته باش

در چو می‌دانی برو، گو بسته باش

۴

بر در بسته چو بنشینی بسی

هیچ شک نبود که بگشاید کسی

۵

کار تو سهل است و دشوار آن من

کز تحیر می‌بسوزد جان من

۶

نیست کارم را نه پایی نه سری

نه کلیدم بود هرگز نه دری

۷

کاش این صوفی بسی بشتافتی

بسته یا بگشاده‌ای در، یافتی

۸

نیست مردم را نصیبی جز خیال

می نداند هیچ کس تا چیست حال

۹

هر که گوید چون کنم، گو چون مکن

تا کنون چون کرده‌ای اکنون مکن

۱۰

هر که او در وادی حیرت فتاد

هر نفس در بی‌عدد حسرت فتاد

۱۱

حیرت و سرگشتگی تا کی برم

پی چو گم کردند من چون پی برم

۱۲

می‌ندانم کاشکی می‌دانمی

که اگر می‌دانمی حیرانمی

۱۳

مر مرا اینجا شکایت شکر شد

کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد

۱۴

دربارهٔ عطار

۵٬۰۱۵ شعر منتشرشده در آرشیو

این شعر در مجموعهٔ بیان وادی حیرت (۶ شعر) قرار دارد.