مادری بر خاک دختر میگریست
راه بینی سوی آن زن بنگریست
۱گفت این زن برد از مردان سبق
زانک چون ما نیست و میداند به حق
۲کز کدامین گم شده ماندست دور
وز که افتادست زین سان نا صبور
۳فرخ او چون حال میداند که چیست
داند او تا بر که میباید گریست
۴مشکل آمد قصهٔ این غم زده
روز و شب بنشستهام ماتم زده
۵نه مرا معلوم تا در درد کار
بر که میگریم چو باران زار زار
۶من نه آگاهم چنین گریان شده
کز که دور افتادهام حیران شده
۷این زن از چون من هزاران گوی برد
زانکه از گم گشتهٔ خود بوی برد
۸من نبردم بوی و این حسرت مرا
خون بریخت و کشت در حیرت مرا
۹در چنین منزل که شد دل ناپدید
بل که هم شد نیز منزل ناپدید
۱۰ریسمان عقل را سر گم شدست
خانهٔ پندار را در گم شدست
۱۱هرکه او آنجا رسد سرگم کند
چار حد خویش را در گم کند
۱۲گر کسی اینجا رهی دریافتی
سر کل در یک نفس دریافتی
۱۳