شیخ مهنه بود در قبضی عظیم
شد به صحرا دیده پر خون، دل دو نیم
۱دید پیری روستایی را ز دور
گاو میبست و ازو میریخت نور
۲شیخ سوی او شد و کردش سلام
شرح دادش حال قبض خود تمام
۳پیر چون بشنید گفت ای بوسعید
از فرود فرش تا عرش مجید
۴گر کنند این جمله پر ارزن تمام
نه به یک کرت، به صد کرت مدام
۵ور بود مرغی که چیند آشکار
دانهٔ ارزن پس از سالی هزار
۶گر ز بعد آنکه با چندین زمان
مرغ صد باره بپردازد جهان
۷از درش بویی نیابد جان هنوز
بو سعیدا زود باشد آن هنوز
۸طالبان را صبر میباید بسی
طالب صابر نه افتد هر کسی
۹تا طلب در اندرون ناید پدید
مشک در نافه ز خون ناید پدید
۱۰از درونی چون طلب بیرون رود
گر همه گردون بود در خون رود
۱۱هرک را نبود طلب، مردار اوست
زنده نیست او ، صورت دیوار اوست
۱۲هرکرا نبود طلب حیوان بود
حاش لله صورتی بیجان بود
۱۳گر به دست آید ترا گنجی گهر
در طلب باید که باشی گرمتر
۱۴آنک از گنج گهر خرسند شد
هم بدان گنج گهر دربند شد
۱۵هرکه او در ره به چیزی ماند باز
شد بتش آن چیز، گو با بت بساز
۱۶چون تنکمغز آمدی، بیدل شدی
کز شرابی مست لایعقل شدی
۱۷میمشو آخر به یک مِی مست نیز
میطلب چون بینهایت هست نیز
۱۸