یک شبی محمود میشد بیسپاه
خاک بیزی دید سر بر خاک راه
۱کرده بد هر جای کوهی خاک بیش
شاه چون آن دید، بازو بند خویش
۲در میان کوه خاک او فکند
پس براند آنگاه چون بادی سمند
۳پس دگر شب باز آمد شهریار
دید او را همچنین مشغول کار
۴گفتش آخر آنچ دوش آن یافتی
ده خراج عالم آسان یافتی
۵همچنان بس خاک میبیزی تو باز
پادشاهی کن که گشتی بینیاز
۶خاک بیزش گفت آن زین یافتم
آن چنان گنجی نهان زین یافتم
۷چون ازین در دولتم شد آشکار
تا که جان دارم مرا اینست کار
۸مرد این ره باش تا بگشایدت
سر متاب از راه تا بنمایدت
۹بسته جز دو چشم تو پیوسته نیست
تو طلب کن زانک این در بسته نیست
۱۰