چون پیمبر آمد از معراج باز
عایشه گفتش که ای دریای راز
۱راز بشنودی بگوش جان زحق
با دل من در میان نه یک سبق
۲گفت حق گفت ای نبی از حرمتت
گر بود یک دوزخی از امتت
۳دارم آن یک دوزخی را دوستر
از بهشتی صد ز یک امت دگر
۴گر مرا در امتی خط میدهی
با گناهم از کرم خط مینهی
۵مینگویم کز کسی بیشم شمر
از شمار امت خویشم شمر
۶چون برات و قدر دو شب زان تست
پس دو روز عید دو مهمان تست
۷گر براتی میدهی از آتشم
میرسد از قدر تو عیدی خوشم
۸گر مرا کسریست در معنی دین
جبر کسر من کن ای کسری دین
۹چون شکستم جبر من دایم بود
کسر را دانی که جر لازم بود
۱۰بود طوفان شفاعت پیش تو
آمدم با قحط طاعت پیش تو
۱۱بر در تو کم بضاعت آمدم
برامید یک شفاعت آمدم
۱۲تا ز دریای شفاعت یک دمی
بر لب خشگم چکانی شبنمی
۱۳زان شفاعت چون شود نومید کس
مشفع اندر آخرت هستی تو بس
۱۴نیست گر بر خویشتن رحمت مرا
رحمتت بس ای ولی نعمت مرا
۱۵ای وجودت رحمت خلق آمدست
درنگر جانم که بر حلق آمدست
۱۶خلعتش ز ایمان روز افزون فرست
آنگهش از حلق من بیرون فرست
۱۷دست آن داری که جان را جان کنی
درد دل را تا ابد درمان کنی
۱۸گر رفیق جان کنی ایمان پاک
جان بنازد تن بیاساید بخاک
۱۹در بن چاه لحد ای شمع دین
میبسم یک موی تو حبل المتین
۲۰من بدان موی از زحیر آیم برون
همچو موئی از خمیر آیم برون
۲۱چون کنم یاد از گناه خویشتن
ذکر دیوان سیاه خویشتن
۲۲شرم میدارم کز آن یاد آورم
دل از آن خجلت بفریاد آورم
۲۳چند خواهم بود مست خویشتن
داد میخواهم ز دست خویشتن
۲۴بس بود در پیش چون تو پادشاه
خامشی جان من فریاد خواه
۲۵آتش تشویر من تادیده شد
آب رویم از جگر بادیده شد
۲۶نقد من قلبیست درویش از همه
تو به کم بر گیر ای بیش از همه
۲۷کار من از یک نظر گردان تمام
زانکه کار تست کردن والسلام
۲۸