گفت هارون عشق مجنون میشنود
آن هوس او را چو مجنون در ربود
۱خواست تا دیدار لیلی بیند او
پیش لیلی یک نفس بنشیند او
۲خواست لیلی را و چون کردش نگاه
سهل آمد روی او در چشم شاه
۳خواند مجنون را و گفت ای بیخبر
نیست لیلی را جمالی بیشتر
۴تو چنین مست جمال او شدی
وز جنونی درجوال او شدی
۵ترک او گیر و مدارش نیز دوست
زانکه بر هم نیم ترکی صد چو اوست
۶گفت تو کی دیدی آن رخسار را
عشق مجنون باید آن دیدار را
۷تا نیاید عشق مجنونی پدید
کی شود لیلی بخاتونی پدید
۸نیست نقصان در جمال آن نگار
هست نقصان در نظر ای شهریار
۹گر بچشم من ببینی روی او
توتیا سازی ز خاک کوی او
۱۰زشت بادا روی لیلی در جهان
تا بماند خوبی او در نهان
۱۱زشت اگر ننماید او ای پادشاه
پس شود خلق جهان مجنون راه
۱۲بود نابینا بسی در هر پسی
لیک چون یعقوب بایستی کسی
۱۳تا چو بوی پیرهن پیدا شود
چشمش از بوئی چنان بینا شود
۱۴گر توانی ای امیرالمؤمنین
جاودانم دیدهٔ ده دور بین
۱۵تا بدان دیده ز یک یک ذره چیز
نقد بینم روی لیلی جمله نیز
۱۶