یک کلیچه یافت آن سگ در رهی
ماه دید از سوی دیگر ناگهی
۱آن کلیچه بر زمین افکند سگ
تا بگیرد ماه بر گردون به تگ
۲چون بسی تک زد ندادش دست ماه
باز پس گردید و باز آمد به راه
۳آن کلیچه جست بسیاری نیافت
بار دیگر رفت و سوی مه شتافت
۴نه کلیچه دست میدادش نه ماه
از سر ره میشد او تا پای راه
۵در میان راه حیران مانده
گم شده نه این و نه آن مانده
۶تا چنین دردی نیاید در دلت
زندگی هرگز نگردد حاصلت
۷درد میباید ترا در هر دمی
اندکی نه عالمی در عالمی
۸تا مگر این درد ره پیشت برد
از وجود خویش بی خویشت برد
۹