هست مرغی همچو آتش بیقرار
روز و شب گردنده گرد شاخسار
۱میزند منقار در شاخ درخت
شاخ خواهی نرم باش و خواه سخت
۲این چنین مرغی بشوق و شدتی
بر سلیمان گشت عاشق مدتی
۳هر زمانش بیقراری تازه شد
هر دمش بی صبری از اندازه شد
۴آمدی پیش سلیمان از پگاه
سوی او دزدیده میکردی نگاه
۵بال و پر از عشق او میسوختی
پس بحیلت باز بر میدوختی
۶خواند یک روزی سلیمان در برش
کرد از آن یک خواندن عاشق ترش
۷گفت میدانم که بر من عاشقی
چون توئی عشق مرا کی لایقی
۸گر نشان میباید از وصل منت
تا ز وصلم چشم گردد روشنت
۹حاجتی دارم روا کن بعد ازآن
تو مرا و من ترا تا جاودان
۱۰ور نگردانی تو آن حاجت روا
نه مرا باشی تو و نه من ترا
۱۱گفت من یک چوب خواهم از تو خواست
نه تر و نه و خشک ونه کوژ و نه راست
۱۲روز و شب آن مرغ عاشق بیقرار
مست میگردد بگرد شاخسار
۱۳میزند در شاخ منقار ای عجب
میکند آن چوب هرجائی طلب
۱۴گر هزاران قرن گردد در جهان
از چنین چوبی کجا یابد نشان
۱۵خلق عالم جمله در شیب و فراز
این چنین چوبی همی جوینده باز
۱۶این چنین چوبی نشان هرگز نداشت
هیچ چوبی درجهان این عز نداشت
۱۷این طلب در آب بحر انداز تو
کاین چنین چوبی نیابی باز تو
۱۸از چنین چوبی ترا نامی بس است
سوی تو یک ذره پیغامی بس است
۱۹چون بدست آوردنش کس را نبود
تا ابد جز نام ازو کس را چه سود
۲۰