پادشاهی دختری دلبند داشت
هر دو عالم وقف یک یک بند داشت
۱هر سر موئیش خونی کرده بود
سرکشان را سرنگونی کرده بود
۲عاشقی آتش فشانش اوفتاد
شور در دریای جانش اوفتاد
۳بیقراری کرد در جانش قرار
از میان خلق آمد با کنار
۴عاقبت چون طاقت او طاق شد
پیش آن مه پارهٔ آفاق شد
۵فرصتی جست و ز عشق جان خویش
شمهٔ برگفت با جانان خویش
۶گفت اگر نبود وصالت رهبرم
میندانم تا که جان آنگه برم
۷دخترش گفتا اگر میبایدت
کزوصال من دری بگشایدت
۸یک جوال ارزنم در ره بریخت
نه بقصدی بود خود ناگه بریخت
۹سوزنی برگیر و یک یک دانه پاک
از سر سوزن همه برچین ز خاک
۱۰چون جوال این شیوه پرارزن کنی
بامن آنگه دست در گردن کنی
۱۱مرد عاشق سالها با سوزنی
برنچیدست ای عجب یک ارزنی
۱۲گر نکرد از سوزن ارزن در جوال
درجوالش کرد آن زن از محال
۱۳وی عجب این مرد با سوزن بدست
جان بخواهدداد و جای آنش هست
۱۴