صوفئی را گفت مردی از رجال
کای جهان گردیده چون داری تو حال
۱گفت سی سال ای اخی بشتافتم
نه جوی زر دیدم و نه یافتم
۲وی عجب کردم من این ساعت نشست
تا مرا صد گنج زر آید بدست
۳آنکه در عمری جوی هرگز نیافت
دور نبود گر ز گنجی عز نیافت
۴نیست رویت یک جو زر یافتن
چون توانی گنج گوهر یافتن
۵آنکه او را هیچ در ده راه نیست
مه دهی گر جوید او آگاه نیست
۶گر همه شب روز میباید ترا
درد درمان سوز میباید ترا
۷من که درد عشق در جان منست
وی عجب این درد درمان منست
۸مینیابم آنچه میجویم همی
وین طلب ساکن نمیگردد دمی
۹در میان این و آن درمانده ام
تا که جان دارم بجان درمانده ام
۱۰هست دریای محبت بی کنار
لاجرم یک تشنگی شد صد هزار
۱۱