سالک سرگشته چون مستی خراب
شد دلی پرتاب پیش آفتاب
۱گفت ای سلطانسرگیتی نورد
در جهان بسیار دیده گرم و سرد
۲ای بفیض و روشنی برده سبق
بوده برچارم سما زرین طبق
۳گرم کردی ذات ذریات را
عاشقی آموختی ذرات را
۴گرنهٔ سلطان علم چون میزنی
کوس زرین صبحدم چون میزنی
۵هست انگشتیت در هر روزنی
ذره ذره دیدهٔ چون روشنی
۶تو بحق چشم و چراغ عالمی
این جهان را وان جهان را محرمی
۷گاه سنگ از فیض گوهر میکنی
گاه مس بی کیمیا زر میکنی
۸رخش گردون زیر ران داری مدام
ملکت هر دوجهان داری مدام
۹پختگی جملهٔ خامان ز تست
زینت و زیب نکو نامان ز تست
۱۰من ز مقصودم جدا افتاده ام
سرنگون در صد بلا افتاده ام
۱۱گر ز مقصودم نشانی میدهی
مرده را انگار جانی میدهی
۱۲آفتاب این قصه را چون کرد گوش
بر رخش پروین اشک آمد بجوش
۱۳گفت من هم نیز غمگینم چو تو
دم بدم سرگشتهٔ اینم چو تو
۱۴روی زردم زین غم و جامه کبود
میزنم تک در فراز ودر فرود
۱۵روز و شب زین عشق افروزنده ام
سال و ماه از شوق این سوزنده ام
۱۶پای از سر می ندانم سر ز پای
میدوم هر ساعت از جائی بجای
۱۷چشمهٔ بی آب از این غم مانده ام
دایماً در تاب ازین غم مانده ام
۱۸گه سپر بر آب اندازم ز میغ
گه بقتل خویش دست آرم بتیغ
۱۹گاه بر خاک اوفتم زین درد من
گه برآیم سرخ و گاهی زرد من
۲۰صد هزاران رنگ در کار آورم
تا مگر بوئی پدیدار آورم
۲۱بی سر و بن گرچه میگردم چو گوی
کار می برنایدم از رنگ و بوی
۲۲من که چشمم وین همه گردیدهام
کافرم گر هیچ بویی دیدهام
۲۳گردهٔ هر شب برم در کوی او
تا مگر چیزی کند بر روی او
۲۴من ز تو حیران ترم بگذر ز من
زانکه نگشاید ترا این در ز من
۲۵سالک آمد پیش پیر دیده ور
کرد از حال خودش حالی خبر
۲۶پیر گفتش آفتاب اندر صفت
بارگاه همتست و معرفت
۲۷هرکه صاحب همت آمد مرد شد
همچو خورشید از بلندی فرد شد
۲۸گر چو گوهر همت عالی بود
بر سر زر جای تو خالی بود
۲۹گر بهر چیزی فرود آئی براه
کی توانی خورد جام از دست شاه
۳۰