سالک از خورشید چون آگاه شد
عاقبت برخاست پیش ماه شد
۱گفت هان ای چشمهٔ افروخته
بر منازل روز و شب آموخته
۲هر زمان در منزلی دیگر روی
گه به پا آیی و گه با سر شوی
۳هر سر مه میشوی نو از کمال
لاجرم روی تو میگیرند فال
۴در شب تاریک تنها میروی
مشعله در دست زیبا میروی
۵زنگی شب را تو دادی گوشمال
گرگ ظلمت را تو کردی در جوال
۶خیمهای داری ز نور آن را طناب
از طناب او جهانی پر کلاب
۷چون سلیمان باد در فرمان تراست
لاجرم از نور شادروان تراست
۸تو سلیمانوش به شادروان دری
کردهای از ماه نو انگشتری
۹این چنین ملکی که حاصل کردهای
گوییا تو حل مشکل کردهای
۱۰کردهای چشمی سپید از انتظار
پس سیهکاسه مباش و شرم دار
۱۱گر خبر داری ز درد و سوز من
هین نشانی ده که شب شد روز من
۱۲گفت ای پرسنده وقت کار رفت
پیش از ما قافلهسالار رفت
۱۳چون ندیدم هیچ گرد از قافله
روی من از اشک شد پر آبله
۱۴اول مه عمر یک دم یافته
ضحکهٔ عالم شده غم یافته
۱۵آخر هر ماه دل پر تفت و تاب
زار بر زردم نشیند آفتاب
۱۶چون برآید آفتاب روشنم
آتش سخت افکند در خرمنم
۱۷گه دهان شیر باشد جای من
گاه کژدم سر نهد در پای من
۱۸گاه در خوشه کشندم همچو داس
گاه در گاوم چو از زر سنگ آس
۱۹گاه بر میزان چنانم میکشند
گه زهی در خرکمانم میکشند
۲۰در میان این همه سختی و تاب
باد پیمایم همه با ماهتاب
۲۱از چنین کس کی گشاید عقده باز؟
خاصه کاو را عقده دارد زیر گاز
۲۲سالک آمد پیش پیر سالخورد
گاه حال و گه بیان حال کرد
۲۳پیر گفتش هست ماه از ضعف حال
مانده سرگردان ز نقصان و کمال
۲۴گه شود باریک و بیقدری شود
گه جهان افروزد و بدری شود
۲۵چون ندارد تاب خورشید سپهر
مینماید داغ این نقصان ز چهر
۲۶از پی او میرود سرگشتهای
باز میجوید ازو سر رشتهای
۲۷گرچه دارد حسن معشوقش کمال
او ندارد تاب او از هیچ حال
۲۸لاجرم در نور قرب او مدام
فانی مطلق شود از خود تمام
۲۹چون نباشد عاشقی را حوصله
ذرهای وصلش دهد صد ولوله
۳۰هرکه او در عشق آید ناتمام
سعی خون خود کند سعی مدام
۳۱