سالک آمد پیش آتش سر زده
آتشی از دل بخرمن در زده
۱گفت ای مریخ طبع سر فراز
گرم سیر و زود سوز وتیز تاز
۲هم شهاب و برق از آثار تست
گرم رفتن گرم بودن کارتست
۳رجم شیطانی و شیطان هم زتو
ای عجب دردی و درمان هم ز تو
۴روح بخش روح حیوانی توئی
میزبان نفس انسانی توئی
۵از خطاب حق بهشت جان شدی
باغ ابراهیم را ریحان شدی
۶در درون سنگ و آهن ره تراست
پاکبازی در جهان باللّه تراست
۷هیزمی لعل بدخشانی کنی
آهنی یاقوت رمانی کنی
۸عنصر عالی تو میآئی و بس
با فلک پهلو تو میسائی و بس
۹از سبک روحی خفیف مطلقی
گر بسوزی گر بسازی بر حقی
۱۰از درخت سبز سر بیرون کنی
موسی مشتاق را مفتون کنی
۱۱موسی از تو یافت راه از دورجای
پس مرا در خورد من راهی نمای
۱۲زین سخن برخاست زاتش رستخیز
در دل او آتشی افتاد تیز
۱۳آب از چشمش روان شد همچو ابر
پای بر آتش نماندش هیچ صبر
۱۴گفت من پیوسته جان سوز آمدم
طالب این در شب و روز آمدم
۱۵دایماً در تاب و تب آتش فشان
زین حقیقت باز میپرسم نشان
۱۶چون بسوزم هرچه میآرم بدست
بر سر خاکسترم بینی نشست
۱۷من ازین غم بر سر خاکسترم
دیگری را سر براهی چون برم
۱۸کار من با تفت و با سوزست و بس
وین همه عمری نه امروزست و بس
۱۹من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم
چون ندیدم هیچ دل برداشتم
۲۰تو ز من چیزی نیابی خیز رو
راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو
۲۱سالک آمد پیش پیر رهنمای
قصهٔ خود گفتش از سر تا بپای
۲۲پیر گفتش هست آتش حرص وآز
کار کرده بر همه عالم دراز
۲۳جمله را در حرص زر انداختست
تا ز زر هر کس بتی برساختست
۲۴بس که ایمان بس که جان در باختند
تاجوی زر در میان انداختند
۲۵