بود شهری بس قوی اما خراب
پای تا سر شوره خورده زآفتاب
۱صد هزاران منظر و دیوار و در
اوفتاده سرنگون بر یکدگر
۲دید مجنونی مگر آن شهر را
درعمل آورده چندان قهر را
۳در تحیر ایستاد آنجایگاه
شهر را میکرد هر سوئی نگاه
۴نیمروز آنجایگه منزل گرفت
گوئی آنجا پای او در گل گرفت
۵سایلی گفتش که ای مجنون راه
از چه حیران ماندهٔ این جایگاه
۶سخت سرگردان و غمگین ماندهٔ
می چه اندیشی که چنین ماندهٔ
۷گفت ماندم در تعجب بیقرار
کآنزمان کاین شهر بودست استوار
۸وآنگهی پر خلق بودست این همه
مصر جامع مینمودست این همه
۹آن زمان کاین بود شهر مردمان
من کجا بودم ندانم آن زمان
۱۰وین زمان کاینجا شدم من آشکار
تا کجا رفتند چندان خلق زار
۱۱من کجا بودستم آخر آن زمان
یا کجااند این زمان آن مردمان
۱۲من نبودم آن زمان و ایشان بدند
من چو پیدا آمدم پنهان شدند
۱۳می ندانم این سخن را روی و راه
این تعجب میکنم این جایگاه
۱۴کس چه میداند که این پرگار چیست
یا ازین پرگار بیرون کار چیست
۱۵چون بسی رفتم ندیدم پیش باز
گشتم اکنون بیدل و بیخویش باز
۱۶هیچ دل را جز تحیر راه نیست
وز شد آمد جان کس آگاه نیست
۱۷