کرد پیغامبر مگر روزی گذر
ناودانی گل همی در زد عمر
۱در گذشت ازوی نکرد او را سلام
از پسش حالی عمر برداشت گام
۲گفت آخر یا رسول اللّه چه بود
کز عمر می بر شکستی زود زود
۳گفت گشتی از عمارت غرهٔ
تو بمرگ ایماننداری ذرهٔ
۴تو بلاشک بیخ جانت میزنی
گر گلی بر ناودانت میزنی
۵هرکرا در گور باید گشت خاک
گل کند آخر نترسد از هلاک
۶از جهان بیرون همی باید شدن
زیر خاک و خون همی باید شدن
۷تانگردی پایمال خاک و خون
کی رود سرگشتگیت از سر برون
۸گر درختی گردد این هر ذره خاک
بر دهد هر ذرهٔ صد جان پاک
۹کس چه داند تا چه جانهای شگرف
غوطه خوردست اندرین دریای ژرف
۱۰کس چه داند تا چه دلهای عزیز
خون شدست و خون شود آن تو نیز
۱۱کس چه داند تا چه قالبهای پاک
در میان خون فرو شد زیر خاک
۱۲در دوعالم نیست حاصل جز دریغ
هیچکس را نیست در دل جز دریغ
۱۳در سرائی چون توان بنشست راست
کز سر آن زود برخواهیم خاست
۱۴کار عالم جز طلسم و پیچ نیست
جز خرابی در خرابی هیچ نیست
۱۵