عیسی مریم بخواب افتاده بود
نیم خشتی زیر سر بنهاده بود
۱چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر
دید ابلیس لعین را بر زبر
۲گفت ای ملعون چرا استادهٔ
گفت خشتم زیر سر بنهادهٔ
۳جملهٔ دنیا چو اقطاع منست
هست آن خشت آن من این روشنست
۴تا تصرف میکنی در ملک من
خویش را آوردهٔ در سلک من
۵عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد
روی را برخاک عزم خواب کرد
۶چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت
من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت
۷چون پس خشت لحد خواهی فتاد
خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد
۸چون گل از خونابهٔ دل میکنی
از پی دنیا چرا گل میکنی
۹