گفت یک روزی همایی میپرید
لشکر محمود هرکورا بدید
۱سر بسر در سایهٔ او تاختند
خویش را بر یکدیگر انداختند
۲تا ایاز آمد بر مقصود شد
در پناه سایهٔ محمود شد
۳پس دران سایه میان خاک راه
هر زمان در سر بگشتی پیش شاه
۴آن یکی گفتش که ای شوریده رای
نیست آنجا سایهٔ پرهمای
۵گفت سلطانم همای من بسست
سایهٔ او رهنمای من بسست
۶چون بدانستم که کار اینست و بس
در دو عالم روزگار اینست و بس
۷سر نپیچم هرگز از درگاه او
میروم بی پاو سر در راه او
۸