سالک سلطان دل درویش زاد
با سری پر خاک آمد پیش باد
۱گفت ای جان پرور خلق آمده
همدم و پیوستهٔ حلق آمده
۲هرکه عمری کامران دارد زتست
زندگی هرکه جان دارد ز تست
۳ره بسوی جان بحرمت میبری
نور میآری و ظلمت میبری
۴رفت و روب صحن جانها هم ز تست
گفت و گوی در زبانها هم ز تست
۵آتش افروز جوانی هم توئی
مایه بخش زندگانی هم توئی
۶تو سلیمان را ببالا بردهٔ
تخت او شرقاً و غرباً بردهٔ
۷عادیان را تو ز بن برکندهٔ
سرنگون کرده بخاک افکندهٔ
۸هم ترا لطفست و هم قوت بسی
قوتم ده پس بلطفم کن کسی
۹تو بسی گردیدهٔ گرد جهان
بوی جانانم بجان من رسان
۱۰چون ز سالک باد این پاسخ شنید
زین دریغش باد سرد آمد پدید
۱۱گفت من خود بر سر پایم مدام
زین مصیبت باد پیمایم مدام
۱۲خاک بر سر دارم و بادی بدست
از غم این نیست یک جایم نشست
۱۳در بدر میگردم و میجویمش
روز تا شب این سخن میگویمش
۱۴من درین ره سخت حیران آمدم
همچو بادی سست پیمان آمدم
۱۵این زمان بر باد دادم خوب و زشت
من نه دوزخ خواهم اکنون نه بهشت
۱۶گر ازین مقصود یابم بوی من
از دو عالم در ربایم گوی من
۱۷ور نخواهم یافت بوئی یک نفس
باد سردم کار خواهد بود و بس
۱۸آتشم در دل فتاده زین غمست
خرمنم بر باد داده زین غمست
۱۹گر جهان صد باره پیمایم بسر
هم نخواهد بود ازین سرم خبر
۲۰تو بیفشان باری از من دامنت
زآنکه کاری راست ناید از منت
۲۱سالک آمد پیش پیر مقتدا
کرد حال خویش پیش او ادا
۲۲پیر گفتش باد خدمتگار جانست
ریح از روحست روح او از آنست
۲۳راحت او انس و جان را شاملست
در دوعالم انس و جان زو کاملست
۲۴طیب افتادست و طیبی دارد او
وز دم رحمن نصیبی دارد او
۲۵هرکه اورا یوسفی گم کرده نیست
گرچه ایمان آورد آورده نیست
۲۶یوسفی در مصر جان داری مقیم
هر زمانت میرسد از وی نسیم
۲۷گر نسیم او نیابی یک نفس
آن نفس دانی که باشی هیچکس
۲۸گر دو عالم خصم تو افتد مقیم
بس بود از یوسف خویشت نسیم
۲۹گر همه عالم شود زیر و زبر
تو مکن از سایهٔ یوسف گذر
۳۰