بود درویشی یکی خانه تهی
دزد در شد یافت درویش آگهی
۱کرد بسیاری طلب تا هیچ هست
هیچ جز بادش نمیآمد بدست
۲کرد صد لاحول کار خویش را
خنده آمد زان سبب درویش را
۳دزد گفتش با چنین خانه تهی
خنده چون میآیدت بس ابلهی
۴با چنین خانه که در عالم کمست
نیست جای خنده جای ماتمست
۵خویش را از جهل میخوانی دلیر
زانکه برگرمابه دیدستی توشیر
۶چون ز بیشه بانگ شیر آید پدید
حیز از مرد دلیر آید پدید
۷در قدیمی راه محدث کی بود
رستمی کار مخنث کی بود
۸چون بتابد آفتاب آن جمال
تو چه سنجی خوی کرده در خیال
۹چون کند جلوه جمال بی نشان
اولین و آخرین را جاودان
۱۰سر به بحر بینهایت در نهد
آنگهی آن بحر را سر بر نهد
۱۱در میان این کف و این دود تو
چون نخواهی بد که خواهی بود تو
۱۲می بباید رفت آخر عاقبت
بیخبر از خاتمت وز سابقت
۱۳نه ز اول لحظهٔ پیشان پدید
نه ز آخر ذرهٔ پایان پدید
۱۴من میان این و آن نه این نه آن
بیخبر از جسم و جان نه این نه آن
۱۵کفر در بنیاد و ایمانی ضعیف
نفس غالب تن قوی جانی ضعیف
۱۶چون کنم من چون کنم بسیار گشت
بود حیرت عشق با او یار گشت
۱۷این زمان در حیرت ودر حسرتم
میکند از پرموری غیرتم
۱۸می ندانم کین ندانم از کجاست
زهد عقل و عشق جانم از کجاست
۱۹می ندانم هیچ تا دانسته ام
ور همه دانم کجا دانسته ام
۲۰عین دانائی مرا نادانی است
کل نادانی من حیرانی است
۲۱جملهٔحیرانیم افسردگیست
جملهٔ افسردگی از مردگیست
۲۲مرده را گر زندگی دین دهند
دختر جمشید بی کابین دهند
۲۳آب خوردن زهر مستسقی بود
خاصه کاستسقای او دقی بود
۲۴