شد بر فرعون ابلیس لعین
یک کف پر ریگ برداشت از زمین
۱پس نمود آن ریگ مروارید باز
بعد از آنش ریگ گردانید باز
۲گفت گیر این ریگ و گوهر کن تو نیز
گفت ازین من میندانم هیچ چیز
۳پس زفان بگشاد ابلیس لعین
گفت تو با این سرو ریشی چنین
۴زشتم آید گر گدائی میکنی
از چه دعوی خدائی میکنی
۵هر زمان ریشی مرصع بر نهی
تخت خواهی تاج اقرع بر نهی
۶با چنین ریشی چو گردی گرم تو
اینت ریش آخر نداری شرم تو
۷با چنین قدرت درین افکندگی
می فرا نپذیردم در بندگی
۸چون تو هم پیسی و هم کل تا بگوش
در خدائی کی پذیرندت خموش
۹نفس کافر را که در هر ساعتش
آزمایش میکنم در طاعتش
۱۰غرقهٔ بهر خطر میبینمش
هر نفس از بد بتر میبینمش
۱۱آنچه با من این سگ شوم آن کند
کافرم گر کافر روم آن کند
۱۲نیست چون من خویش دشمن هیچکس
بیخبر تر کیست از من هیچکس
۱۳آنچه بر من میرود بر کس نرفت
این سر افرازی هنوز از پس نرفت
۱۴دولتم چون خشک میغی بود و بس
حاصل از عمرم دریغی بود و بس
۱۵تن که یک درد مرا مرهم نکرد
همچو موئی گشت و موئی کم نکرد
۱۶ای دریغا جان بتن در باختیم
قیمت جان ذرهٔ نشناختیم
۱۷تشنه میمیریم در طوفان همه
وآنک آب از چشمهٔ حیوان همه
۱۸هم زمان عیش را سوری نماند
هم چراغ عمر را نوری نماند
۱۹درد را مرهم کجا خواهیم کرد
عمر شد ماتم کجاخواهیم کرد
۲۰خون شد آهن زآنکه این دردش بخاست
دل که از خونست چون آهن چراست
۲۱تا نگردی نقطهٔ درد ای پسر
کی توان گفتن ترا مرد ای پسر
۲۲هرکه او در دیدهٔ خود خار نیست
با گل غیب خدایش کار نیست
۲۳میروی چون کافر درویش او
کی توان شد این چنین در پیش او
۲۴چون زدین و دل تهی داری سرای
چون روی بی دین و دل پیش خدای
۲۵چون ترا در خانه جای ماتمست
در چنین جائی دلت چون خرّمست
۲۶