آن حکیمی در تفکر میگذشت
دید سرگین دان و گورستان بدشت
۱نعرهٔ زد گفت ای نظارگان
اینت نعمت اینت نعمت خوارگان
۲ای عجب با این چنین نفسی درون
میکند هم در خدائی سر برون
۳زشتی عالم همه از خبث اوست
وآنگهی دارد خدائی نیز دوست
۴هست در هر نفس این دعوی ولیک
خویش بر فرعون ظاهر کرد نیک
۵