خواجهٔ میرفت سر افراخته
بود در ره مبرزی پرداخته
۱بینی آنجا باستین محکم گرفت
دامن دراعه را در هم گرفت
۲بود مجنونی مگر در پیش راه
گفت بینی می مگیر اینجایگاه
۳کاین نجاست زود زود ای بیخبر
پیش تو آرند وگویندت بخور
۴میمگیر امروز ازو بینی فراز
زانکه این هم خوش خوری فردا بناز
۵آنچه فردا قوت عشرت باشدت
زو چرا امروز نفرت باشدت
۶ای میان خون و خلط آغشتگان
معدهٔ خود کرده گور کشتگان
۷گاه همچون سگ زهم می بردرند
گه چو گرگان میکشند ومیخورند
۸نعمتی طاهر نجاست میکنند
وآنگهی عزم ریاست میکنند
۹