دید روزی بوسعید دیده ور
مبرزی پرداخته در رهگذر
۱پس عصا در سینه زد آنجایگاه
همچنان میبود و میکرد آن نگاه
۲هرکه آن میدید انکاریش بود
خاصه منکر بود و بسیاریش بود
۳کرد آخر یک مرید از وی سئوال
خواست از سلطان حالت کشف حال
۴شیخ گفتش چون نجاست دیده شد
پس عجب رمزی ازو بشنیده شد
۵گفت من صد گونه نعمت بوده ام
هم بقوت هم بهمت بوده ام
۶هم رسیده بودم از درگاه حق
هم مهلل آمدم در راه حق
۷بود رنگ و لذت و بویم بسی
خواستندی صحبت من هر کسی
۸یک زمان چون با تو صحبت داشتم
آن همه سلطان سری بگذاشتم
۹باز افتادم ز صد طاعت ز تو
این چنین گشتم بیک ساعت ز تو
۱۰صحبت تو این چنین زیبام کرد
هم نجس هم شوم هم رسوام کرد
۱۱گر چنینی مرد نعمت خواره تو
آن من خود رفت ای بیچاره تو
۱۲