احمد خضرویه گفت آن دیده ور
دیده ام خلق جهان را سر بسر
۱جمله بر یک آخورند از خاص و عام
جمله را یک قوت میبینم مدام
۲سائلی گفتش که ای شیخ کبار
تو بر آن آخور نبودی هیچ بار
۳گفت بودم گفت پس ای دیده ور
چیست از تو فرق تا خلق دگر
۴گفت فرقست آنکه خلقان دیگرند
جمله شادی میکنند و میخورند
۵می سکیزند ونمیدانند حال
می بر افرازند سر از جاه و مال
۶جمله میخندند و مینازند خوش
جمله میمانند و میتازند خوش
۷لیک من کم میخورم وز بهر زیست
نیستم غافل که دانم حال چیست
۸خون چو باران میفشانم هر زمان
مینخندم میننازم از جهان
۹فرق از من تا بدیشان این بسست
توشهٔ راه مسلمان این بسست
۱۰نعمت دنیا مهلل آمدست
بعد صد حکمت بحاصل آمدست
۱۱پاکی و تهلیل وصف خاص اوست
گر به تسبیحش رسانی بس نکوست
۱۲ور برای سگ خوری نعمت مدام
در حقیقت گردد آن نعمت حرام
۱۳نعمتی در پاکی و در طاعتی
باتو گر صحبت کند یک ساعتی
۱۴از پلیدی ننگ عالم میشود
نامش از عالم بیک دم میشود
۱۵