سالک آمد پیش آب پاک رو
گفت ای پاکیزهٔ چالاک رو
۱در جهان از تست یک یک هر چه هست
وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست
۲هرکجا سر سبزئی آثار تست
تازگی کردن طریق کار تست
۳سلسبیل وکوثر و رضوان تراست
زندگی چشمهٔ حیوان تراست
۴در ره جانان خوش و تر میروی
لاجرم هر لحظه خوشتر میروی
۵از کمال عشق جانان چون قلم
سر نهی اول براه آنکه قدم
۶هم طهور دایم و هم طاهری
جسم و جانی باطنی و ظاهری
۷در همه چیزی روانی همچو روح
در دو عالم با سرافتاد از تو نوح
۸هر کرا آبیست آنکس پست تست
کآبروی هرکه هست از دست تست
۹سخت تر زآهن نباشد تشنهٔ
از تو گردد آب داده دشنهٔ
۱۰آنکه آهن را چنین سیراب کرد
هم تواند جان من بیتاب کرد
۱۱از در او آگهی ده یکدمم
تا بود آن یکدمم صد عالمم
۱۲آب ازین چون آتشی در تاب شد
آتشی برخاست زو وز آب شد
۱۳گفت آخر من کیم تر دامنی
از تر اندامی نه مردی نه زنی
۱۴دست شسته جملهٔ عالم ز من
تر مزاجی بنی آدم ز من
۱۵میروم سر پا برهنه روز و شب
میکنم پیوسته این معنی طلب
۱۶گه ز نومیدی چو نرمی میروم
گاه از پندار گرمی میروم
۱۷گاه در صد گونه جوشم زین سبب
گاه در بانگ و خروشم زین سبب
۱۸من که سر تا بن همه اشکم ازین
بی سر و بن زآتش رشکم ازین
۱۹مدتی رفتم بر امید بهی
برنیامد کارم از آبی تهی
۲۰گوئیا دیدست مقصودم مرا
لیک یکباری براه آسیا
۲۱گر چو آتش گرم آیم در طلب
گویدم بر ریگ رو ای بی ادب
۲۲با چنین دردی ندیدم بوی او
دیگری را چون برم ره سوی او
۲۳سالک آمد پیش پیر دستگیر
عرضه دادش گوهر درج ضمیر
۲۴پیر گفتش آب پاک افتاده است
کار او دایم طهارت دادنست
۲۵آب چون از اصل پاکی زاد بود
عرش را بر آب ازان بنیاد بود
۲۶هرکه او در پاکی این ره بود
جانش از پاکی حق آگه بود
۲۷تو زنفس سگ پلید افتادهٔ
در نجاست ناپدید افتادهٔ
۲۸نیست یک ساعت چو فرعونت شکست
گر نداری مصر فرعونیت هست
۲۹تو بفرعونی چو مصر جامعی
یار فرعونی که هامان طالعی
۳۰عبد بطن و فرجئی مردار خوار
جیفة اللیلی و بطال النهار
۳۱آن سگ دوزخ که تو بشنودهٔ
در تو خفتست و تو خوش آسودهٔ
۳۲این سگ دوزخ که آتش میخورد
هرچه او را میدهی خوش میخورد
۳۳باش تا فردا سگ نفس و منیت
سر ز دوزخ برکند در دشمنیت
۳۴دشمن تست این سگ و از سگ بتر
چند سگ را پروری ای بیخبر
۳۵نفس را قوت از پی دل ده مدام
تا نگردد قوت تو بر تو حرام
۳۶قوت کی باشد حرامی گر خوری
همچو مردان خور طعامی گر خوری
۳۷