میشد ابراهیم ادهم در رهی
پیش اوآمد سواری ناگهی
۱گفت آبادانی ای رهرو کجاست
اوبگورستان اشارت کرد راست
۲شد سوار از قول اودر خشم سخت
تازیانه کرد بر وی لخت لخت
۳خون روان شد از سر واز روی او
تا زخون گل گشت خاک کوی او
۴چون بنزد شهر آمد آن سوار
دید خلقی را دوان و بیقرار
۵گفت این تعجیل چیست ای مردمان
گفت ابراهیم ادهم این زمان
۶میرود در پیش آگاهی رسید
اسب داری گر درو خواهی رسید
۷هرکه او رادید پیدا و نهان
گشت ایمن از عذاب آن جهان
۸زو صفت پرسید آن مرد سوار
چون صفت گفتند او بگریست زار
۹حال خودبرگفت کو را چون زدم
جامه و دستم ازو در خون زدم
۱۰شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز
دید او راجامه شستن کرده ساز
۱۱خون زخود میشست پیشش شد سوار
گشت درخاک و بسی بگریست زار
۱۲عفو خواست او عفو دادش در زمان
گفت آخر آن چرا گفتی چنان
۱۳گفت آبادانی ای مرد تمام
نیست جز در کوی گورستان مدام
۱۴گورها هر روز آبادان ترست
لیک هر دم شهرها ویران ترست
۱۵گر همه آفاق آبادان کنند
عاقبت می دان که گورستان کنند
۱۶پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار
راست گفتم تو خیال کژ مدار
۱۷