خانهٔ داشت ای عجب خالی جنید
دزد در شد مینیافت او هیچ صید
۱عاقبت پیراهنی یافت وببرد
روز دیگر را بدلالی سپرد
۲پیرهن را چون خریداری رسید
آشنا میخواست در وقت خرید
۳میگذشت آنجا جنید راهبر
گفت این را آشناام من بخر
۴در تحمل بازگفتم حال خاک
خاک شو تا درنماند جان پاک
۵همچو بادی عمر تو بگذشت زود
خاک شو چون خاک خواهی گشت زود
۶گر ز بی آبی تیمم ساختی
خاک خود مردیست تو خم ساختی
۷از تیمم گر ترا گردی رسید
بیشک از فرق جوانمردی رسید
۸هیچ گردی نیست کان خاکی نبود
هیچ خاکی نیست کان پاکی نبود
۹هیچ پاکی نیست تا اوجان نداشت
هیچ جانی نیست تا جانان نداشت
۱۰این ببین تا تو قدم چون مینهی
نیستی آگاه و در خون مینهی
۱۱ذره ذره خاک شخص خفتگانست
قطره قطره خون جان رفتگانست
۱۲خاک را صد بار بر هم بیختند
تا همه با خون دل آمیختند
۱۳از زمین هرچ آن برون می آیدت
از میان خاک و خون می آیدت
۱۴هرچه یابی همچو آتش میخوری
وز میان خاک و خون خوش میخوری
۱۵خفتگان در خاک و خون چون میکنند
خاک وخون گوئی که معجون میکنند
۱۶کاشکی یک تن بر آوردی سری
یک سخن گفتیّ و بگشادی دری
۱۷هست این سر هر زمان پوشیده تر
خون جانها زین سبب جوشیده تر
۱۸نیست از خون یک ذراع خاک پاک
زانکه گورستانست سر تا پای خاک
۱۹