سالک آمد پیش کوه گوهری
گفت ای مشغول گوهر پروری
۱ای مرصع کره از گوهر کمر
تیغ داری هم ز آهن هم ز زر
۲پای بر جائی نهٔ جائی بدست
زانکه داری بر سر گوهر نشست
۳نی بگنجی در زمین ودر زمان
بردهٔ از کبر سر در آسمان
۴از تو میبینم زمین را استوار
زانکه تو میخ زمینی از وقار
۵لیک از عشق آن وقار تو برفت
صبر جان بی قرار تو برفت
۶لاجرم ساکن نهٔ در هیچ باب
در مروری روز و شب مرالسحاب
۷چون توداری در همه عالم صفا
ملک گوهر میشود صافی ترا
۸کوه رحمت در همه دنیا تراست
قاف و القرآن پرمعنی تراست
۹گر لبی نان نیست در انبان ترا
قطب عالم بس بود مهمان تو را
۱۰گر کنم یک ذره وصف طور تو
همچو خورشیدی شوم ازنور تو
۱۱چون تو چندینی گهرداری بدست
دست قوت و قوت جودیت هست
۱۲روی عالم سر بسر طوفان گرفت
کلبهٔ بی جودئی نتوان گرفت
۱۳جودئی داری بیک جودم رسان
جان ترا بخشم بمقصودم رسان
۱۴کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا
نالهٔ من مینبینی در صدا
۱۵زلزله زین درد در دیوان کیست
یا جبال اوبی در شان کیست
۱۶پای بسته آمدم تا رستخیز
مبتلای سنگسار و سنگ ریز
۱۷صد هزاران عقبه دارم سرفراز
پای بسته چون روم راهی دراز
۱۸هم فسرده هم خجل افتاده ام
زانکه دایم سنگدل افتاده ام
۱۹هر زمان چون نیستم دلریش او
تیغ بنهم با کمردر پیش او
۲۰نی که دل گر سنگ وآهن داشتم
خون شد ولعل و عقیق انگاشتم
۲۱گه کشم سختی ز پای ناکسان
گه خورم میتین من از دست خسان
۲۲میزنم چون پیر زن سنگی بدست
فال میگیرم ز مقصودی که هست
۲۳پس ز لاله سنگ می آرم بخون
لیک باز از سنگ می آرم برون
۲۴چون دلم از ناله خون می آورد
سنگ را از لاله چون می آورد
۲۵از طلب هرگه که دل تنگ آیدم
از صدا بانگ سر و سنگ آیدم
۲۶از چو من سنگی چه میباید ترا
زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا
۲۷سالک آمد پیش پیر دلپسند
داد شرح حالش از جان نژند
۲۸پیر گفتش هست کوه وکوهسار
از قدم تا فرق آرام و وقار
۲۹گرچه در صورت ثباتی دارد او
در صفت جنبنده ذاتی دارد او
۳۰گرچه بر فرقش نهادستند تیغ
میرود بسته کمر دایم چو میغ
۳۱در طلب از بس که ره پیموده کرد
لاجرم نعلین آهن سوده کرد
۳۲