نان پزی دیوانه و بیچاره شد
وز میان نان پزان آواره شد
۱شهر میگشتی چو پی گم کردهٔ
گردهٔ میخواستی بی کردهٔ
۲سایلی پرسید ازو کای حیله جوی
گردهٔ بی کرده چون باشد بگوی
۳گفت تا من پختمی یک گرده نان
گردهٔ نو در رسیدی همچنان
۴تا بپختی گردهٔ ای بیخبر
در بر ریشم نهادندی دگر
۵چون سری پیدا نبد این گرده را
سر بگردید از جنون این مرده را
۶بر دلم چیزی درآمد از اله
گفت صد گرده مپز یک گرده خواه
۷روز تا شب گردهٔ نان میبست
گردهٔ آخر رسد از صد کست
۸خوش خوشی میرو میانراه تو
گردهٔ بی کردهٔ میخواه تو
۹چارهٔ صد گرده میبایست کرد
تا مرا یک گرده میبایست خورد
۱۰این زمان هر روز شکر میخورم
به زنان صد چیز دیگر میخورم
۱۱گرترا نان نرسد از حق زان بود
تادلت پیوسته سرگردان بود
۱۲زانکه گر سرگشتهٔ نان خواهدش
ندهدش نان زانکه گریان خواهدش
۱۳