کشتئی افتاد در غرقاب سخت
بود در کشتی حریصی شور بخت
۱نقدش آهن بود خرواری مگر
بود با او همنشین مردی دگر
۲نقد این پرحواصل بود و بس
موج چون بسیار شد از پیش و پش
۳آنکه داشت آهن همه بر پشت بست
وین بدان پر حواصل بر نشست
۴عاقبت چون گشت آن کشتی خراب
مرد را افکند آن آهن در آب
۵وان دگر یک راه ساحل برگرفت
خوش خوشش پرحواصل برگرفت
۶ای شده عمری گران بار گناه
مینترسی پیش و پس آبی سیاه
۷بادلی چون آهن و باری گران
کی رسد کشتی ایمان با کران
۸گر ز دریا راه ساحل بایدت
بار چون پر حواصل بایدت
۹ورنه در غرقاب خون افتاده گیر
از گران باری نگون افتاده گیر
۱۰کار خود در زندگانی کن ببرگ
زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ
۱۱این زمان دریاب کآسان باشدت
ور نه دشواری فراوان باشدت
۱۲