خواجهٔ در نزع جمعی را بخواست
گفت کار من کنید ای جمع راست
۱هر یکی را کار دیگر راست کرد
حاجتی از هر کسی درخواست کرد
۲چون ز عمر خود نمیدید او امان
زود زود آن حرف میگفت آن زمان
۳بود بر بالین او شوریدهٔ
گفت تو کوری نداری دیدهٔ
۴آن ثریدی را که تو در کل حال
در شکستی مدت هفتاد سال
۵چون براری آنهمه در یک زمان
هین فرو کن پای و جان ده زود جان
۶در چنین عمری دراز ای بی هنر
تو کجا بودی کنونت شد خبر
۷جملهٔ عمرت چنین بودست کار
وین زمان هم درحسابی و شمار
۸می بمیری خنده زن چون شمع میر
زین بشولش تا کی آخر جمع میر
۹