بود آن دیوانه دل برخاسته
وز غم بی نانیش جان کاسته
۱میگریست از غم که یک نانش نبود
چون نبودش نان غم جانش نبود
۲آن یکی گفتش که مگری ای نژند
کان خداوندی که این سقف بلند
۳بی ستونی در هوا بنهاد او
روزی تو هم تواند داد او
۴مرد مجنون گفت ای کاش این زمان
از برای محکمی آسمان
۵حق تعالی صد ستون بنهادهٔ
بی زحیری نان می میدادهٔ
۶نان خورش میباید و نانم کنون
من چه دانم آسمان بی ستون
۷